نقد فیلم Don’t Make Me Go داستان یک سفر برگشت ناپذیر

در فیلم مجبورم نکن برم، سفر ناخواسته یک پدر و دختر به ایالت لوئیزیانای آمریکا در یکی از بدترین اتفاقات قابل تصور به پایان می رسد. با بررسی زومجی همراه باشید.

همه چیز آشناست نه تنها در این فیلم، بلکه در کل کارنامه سینمایی آمریکایی هانا مارکس. برای اطلاع از جزئیات حرفه او، اولین چیزی که توجه را به خود جلب می کند سنگینی حرفه بازیگری او (از 6 سالگی شروع شده) در مدت کوتاهی است که در سینما حضور داشت. دوره ای که از چهار سال پیش شروع شد و به صورت مشترک کارگردانی شد گذشته از همه اینها (پس از همه چیز) و امسال یک فیلم اورجینال برای استودیو آمازون ساخت.

در ضمن او یک کمدی است مارک، مری و چندین نفر دیگر او همچنین (Mark, Mary & Some Other People) را انجام داد که از نظر موضوع کمی سبک تر و غنی تر از دو کار دیگر او است. در این آثار ما عناصر داستانی آشنا از کمدی‌ها، درام‌ها و عاشقانه‌های مشابه و نیز عناصر تکراری نگاه و مشغله‌های کارگردان و شاید زندگی‌اش را داریم.

هانا مارکس، کارگردان فیلم مرا وادار نکن

فیلم های مارکس در نمایش واقع گرایانه زندگی بشر امروزی «درامدی» هستند. ما همیشه با دو جنس مخالف (معمولاً یک شریک، اما در اینجا پدر و دختر) سروکار داریم که زندگی آرام روزمره آنها مورد حمله یک بیماری جدی قرار می گیرد و موانعی در روابط آنها ایجاد می کند. افرادی که شوخ طبع و پرانرژی هستند و به دنبال راه هایی برای تفریح ​​هستند، می توانند تصمیمات عجولانه و ناگهانی بگیرند. معمولا وضع مالی مساعدی ندارند و گفتارشان شبیه به کوچه و خیابان محل زندگیشان است. در یک کلام “عادی” هستند.

هنگام ساخت یک داستان با مواد و سبک رئالیستی فیلم، چالش اصلی تاکید بر تجربه اثر برای مخاطب است.

عادی بودن آدم ها به عادی شدن موقعیت ها می انجامد و این شروع مشکلات این فیلم هاست. زیرا وقتی می گویم «همه چیز» در مورد آشنایی، منظورم ایرادات تکراری است که فیلم به فیلم اصلاح نشده است. هنگام ساخت یک فیلم روایی با مواد و سبک واقع گرایانه، چالش اصلی تاکید بر تجربه اثر برای مخاطب است. و تمایز و اهمیت دادن به آن. تفاوت بین آنچه می بینیم و واقعیت خام چیست؟ چرا این داستان را دنبال می کنیم؟ چرا این شخصیت ها؟ چرا این وضعیت؟

موقعیت ها از دو طریق می توانند چنین وزنی را بدست آورند: مستقیماً از خود متن و از طریق کانال جهت و تجسم (به طور ایده آل هر دو روش). با اولی شروع می کنیم: در میان سه اثر کارگردان، مجبورم نکن برم دراماتیک ترین ظرفیت را دارد. در بیست دقیقه ابتدایی، فیلم مشکل اصلی را با سرعت و زمان‌بندی خوب مطرح می‌کند: پدری که با مسائل آشنا با دختر نوجوانش سر و کار دارد، متوجه می‌شود که او در جمجمه‌اش تومور دارد و دو گزینه: اقدام و پذیرش خطر بالای مرگ. یا در انتظار مرگ حتمی ظرف یک سال.

  Honor Watch GS3 معرفی شد; ساعت هوشمند با طراحی ساده اما شیک

مکس (با بازی جان چو) نمی تواند دختر نوجوانش را تنها بگذارد تا با مرگ احتمالی روبرو شود. بنابراین تصمیم گرفت از فرصت یکساله استفاده کند و آن را به مادرش که در ایالت دیگری زندگی می کند بگذارد و مسیر 28 ساعته بین دو ایالت کالیفرنیا و لوئیزیانا را از طریق زمینی طی کند. برای حفظ آخرین خاطرات با دخترش، آماده کردن او برای زندگی پس از او و البته تبدیل سومین ساخته هانا مارکس به فیلمی در جاده.

این اصلاً ایده بدی برای یک درام سینمایی نیست، اما فیلمنامه ورا هربرت – حتی قبل از خودباختگی با این پیچ نهایی – درست مانند متون آثار قبلی که توسط خود مارکس نوشته شده است، در توسعه این ایده و ایجاد حرکت چشمگیر قابل توجه در جاده همانطور که اشاره کردم، نه موقعیت ها و نه خود داستان ها کیفیت خاصی ندارند (بحران یک بیماری کشنده، مشکلات والدین با فرزندان نوجوان، رابطه ناسالم یک دختر با پسری که به تازگی ملاقات کرده است، گذشته پنهان یک پدر و جزییات خیانت که باعث جدایی او از همسرش و …) شده است، نه اینکه نحوه طراحی و ارتباط آنها با یکدیگر کمی جذاب ترشان کند.

مجبورم نکن برم نه تنها یک داستان گوی اصلی نیست، بلکه به یک «مطالعه شخصیت» متمرکز تبدیل نمی شود و وجودی منحصر به فرد از شخصیت های اصلی و فرعی خود ایجاد نمی کند. والی (با بازی قابل قبول میا آیزاکس که ما را به نقش‌های آینده‌اش امیدوار می‌کند) با کلیشه‌های آشنای یک دختر نوجوان ساده‌اندیش تفاوتی ندارد و بازی جان چو راه را برای درک بیشتر خیرخواهی سنتی باز نمی‌کند. پدر سلطه جو مکس ظاهراً مطالب نوشته شده آنقدر ضعیف است که نمی‌تواند بازیگران را به درک روشنی از روان شخصیت‌ها برساند (در جایی نزدیک به اوج فیلم، مکس به والی فریاد می‌زند که “تو هرگز خوشحال نیستی” و غیرممکن است که در رفتار والی قبل از در این لحظه، اجازه دهید در برخوردهای قبلی ماکس با او چیزی پیدا کنیم که به ما کمک کند این جمله را باور کنیم!)، و راهنمایی مارکس به اندازه راهنمایی او مؤثر بود.

هیچ بیان سینمایی چشمگیر یا حتی یک ایده کوچک و ظریف برای افزودن بافت به صحنه ها وجود ندارد.

مارکس قادر به «تعیین» تاریخ و موقعیت های خود در نظم مناسب نیست. زبان بصری آن برای جبران فقدان هویت خلاقانه متن یا بالا بردن صحنه ها به ارتفاعات غیرمنتظره بسیار صاف است. انتخاب‌های او معمولاً ساده‌ترین مسیر ممکن برای دستیابی به «استاندارد» عملکردی است که از یک درام مستقل انتظار می‌رود، و هیچ بیان سینمایی دراماتیک یا حتی ایده‌ای ظریف برای افزودن بافت به صحنه‌ها وجود ندارد. حتی در اوج یک گل تماشایی مانند اجرای کارائوکه در پایان، که قرار است فراخوانی پرشور ستاره راک خاموشی باشد که والی در وجود ماکس بیدار کرده است، آرایش‌های بیانی مارکس از مدل کلوزآپ در برابر آن فراتر نمی‌رود. بی حالی که در صحنه های دیگر شاهد آن هستیم. هیچ دکوپاژ واضحی وجود ندارد، هیچ لحظه خاصی از سرخوشی قهرمان در نتیجه آشتی با حقیقت درونی او وجود ندارد.

  Vivo X Fold ارائه شده است. پرچمدار تاشو با دو نمایشگر 120 هرتزی

جان چو آهنگی را با میکروفون در دست می خواند در حالی که پس زمینه ای طلایی پشت سر او است در صحنه ای از فیلم مرا وادار نکن.

اگر فیلم را دیده باشید، می‌دانید که صحنه مورد بحث جایی است که ایده‌ای متولد می‌شود که تماشاگر را به وجد می‌آورد! درست زمانی که شکست فیلم در پرداخت چشمگیر ایده اصلی را پذیرفته بودیم، تا حدی به بی‌معنا بودن، مسطح بودن و قابل پیش‌بینی بودن روایت فیلم تسلیم شده بودیم و پس از فاش شدن راز اصلی، انتظار آزادی لحظه‌ای انسانی را داشتیم. از خواسته های پیشرفت طرح. مجبورم نکن برم او با پرتاب یکی از عجیب‌ترین، مزخرف‌ترین و – راستش را بخواهیم – احمقانه‌ترین پیچش‌های داستانی قابل تصور را به تحمل ما توهین می‌کند!

افتتاحیه فیلم را به یاد می آوریم که راوی گفت: «شما از پایان این داستان خوشتان نمی آید، اما فکر می کنم خود داستان را دوست خواهید داشت». پایان صحنه کارائوکه بازگشت فیلم به همان وعده آغازینی است که از والی شنیدیم. برای این منظور ما نباید دوست داشته باشیم. پیش بینی ولی به حقیقت پیوست! ما از پایان داستان خوشمان نمی آید. چون نحوه پایان داستان وحشتناک است! بیایید در مورد ابعاد مسائل پیچشی عجیب صحبت کنیم که فیلم را در مسیر رسیدن به این پایان شرم آور قرار داد.

ولی در میانه اجرای پرشور پدرش بیهوش می شود و ناریشنی که از ابتدای فیلم تنها مانده است، برمی گردد و توضیح می دهد که در تمام این مدت دختر نوجوان داستان نیز دچار نقص جسمانی خطرناکی بوده است. این لحظه ای است که بیماری پنهان او را گرفت. به مراسم تدفین شخصیت پایان می‌دهد و پل فرانک (تدوینگر فیلم) و هانا مارکس به طور همزمان تصاویری از قسمت‌های قبلی فیلم را به یاد می‌آورند. از احساس سرگیجه و بدخلقی ولی در این آرامش شبانه غیرعادی گرفته تا عرق ناشی از اضطراب که روی پیشانی او ایستاده است. می خواهیم ببینیم که چگونه حقیقت در تمام این مدت جلوی چشمان ما بوده و ما به آن بی اعتنایی کرده ایم! حرف هایی که در ابتدا می شنویم از زبان یک راوی مرده است و این داستان داستان آماده شدن یک دختر نوجوان معتاد برای زندگی در جهان پس از مرگ قریب الوقوع پدرش نیست، بلکه درسی است که یک پدر محافظه کار از دختر شجاعش می گیرد. به قیمت مرگش. باید در زندگی ریسک کرد، از شانس های کوچک پیروزی استفاده کرد و با ناشناخته ها روبرو شد.

  آیا سامسونگ سری گلکسی نوت را کشت؟!

جان چو در کنار میا آیزاکس ایستاده است و در صحنه ای از فیلم «مرا نکن بروم» به نقطه ای در دوردست اشاره می کند.

چرا باید بدیهیات علت و معلولی تاریخ را زیر سوال برد تا به شوک و غافلگیری سطحی و شتابان دست یافت؟

اینکه چرا ورا هربرت تصمیم گرفت پتانسیل دراماتیک جدی داستان خود را با پیچشی شبیه به بدترین داستان های پلیسی به بیانیه ای مناسب برای ارسال در صفحات انگیزشی اینستاگرام کاهش دهد، مشخص نیست. اما هر نویسنده ای اختیار متن خود را دارد! تنها مشکلی که اینجا وجود دارد این است که این خروج ناگهانی روایی تمام رشته های ریز و درشت فیلم را به هم گره می زند و در عین حال ادعاهای مضحکی درباره فیلم مطرح می کند که هیچ ربطی به آنچه دیده ایم ندارد! با توجه به دیدگاهی که در روایت اخیر القا می شود، مکس پس از اطلاع از جزئیات بیماری خود، مجبور شد دست به عملی بزند که نزدیک به هشتاد درصد او و دختر نوجوان معتادش را به قتل رساند – که فیلم زمان زیادی را صرف نشان دادن خامی و عدم آمادگی کامل او می کند. در صورت دردسر او زنده شد – او را تنها می گذاشت! این چه پیشنهاد احمقانه ای است؟ چرا باید بدیهیات علت و معلول تاریخ را زیر سوال برد تا به شوک و غافلگیری سطحی و شتابان دست یافت؟

ما می‌توانیم نسخه دیگری از این فیلم را تصور کنیم که مکس پس از موفقیت در تلاش برای آموزش برخی از درس‌های ارزشمند به والی در طول سفر غم‌انگیز آخرشان و حفظ موقعیت قیم خود در غیاب او، ریسک می‌کند و به طور معجزه آسایی سالم از میدان خارج می‌شود. اما او در نهایت دخترش را به دلیل بیماری پنهانی که با آن دست به گریبان بود از دست داد. پایانی طعنه آمیز و دردناک بر اساس همان مواد داستانی. اما نیازمند پردازش جدی دراماتورژیک در مراحل مختلف روایت و یک نظام زیباشناختی سنجیده است. تولید هانا مارکس مشغول ارائه چندین نسخه از صحنه هایی است که نمونه های بهتری از آنها را در هزاران نمایشنامه دیگر دیده ایم. فیلمی که ظرفیت تراژیک موقعیت های سخت انسانی اش را نمی شناسد، به روایتی مستقیم و صادقانه بسنده نمی کند و در نهایت با یک چرخش بی مورد، دستاوردهای کوچکی را که در میانه راه به دست آورده و احترام را به باد می دهد. از مخاطبان

دیدگاهتان را بنویسید