نقد و بررسی فیلم رستاخیز (رستاخیز). وحشت گذشته

رستاخیز با اجرای خیره کننده ربکا هال، این اثر متمرکز، دقیق و آزاردهنده است که طرفداران ژانر هیجان انگیز روانشناختی نباید آن را از دست بدهند. با زومجی همراه باشید.

مقالات مرتبط:

  • نقد و بررسی فیلم Midsommar – Midsommar

از جانب فرزندان (The Brood) دیوید کراننبرگ و گرفتن (متعلق به) آندری زولاوسکی، بالا نیمه تابستان (Midsommar) بله، استر، بسیاری از فیلم‌های تاریخ سینما، شکل ترسناک روان‌شناختی را انتخاب کرده‌اند تا به زوایای تاریک رابطه بیمار زن و مرد بپردازند. دومین فیلم آمریکایی اندرو سیمونز، اگرچه قرابت بیشتری با خصوصیات کلی تریلر دارد و تا پایان در نمایش صریح خشونت زیاده روی نمی کند، اما در نهایت متعلق به همین گروه است. رستاخیز اما به جای بررسی درد جدایی یا عوارض بازگشت به یک رابطه، به برخورد ناگهانی قهرمان داستان با آسیب نهایی به جا مانده از یک رابطه فراموش شده می پردازد. حضور ناراحت کننده ای که پایه های زندگی موفق او را ویران می کند و باعث می شود که از سراشیبی ضعف، نگرانی و ترس بیفتد.

آن حضور دیوید (تیم راث) است. مارگارت (ربکا هال) عاشق اولیه/مرشد انگلیسی؛ که نفوذ و نفوذ عمیقی بر او داشت، با خواسته های عجیبش از سخت گیری او سوء استفاده کرد و سرانجام فاجعه ای هولناک برای او رقم زد. مارگارت پس از فرار به آمریکا برای فرار از سایه سنگین دیوید، از صفر شروع می کند و زندگی مناسبی برای خود می سازد. گرانبهاترین نتیجه این زندگی ابی (با بازی خوب گریس کافمن)، دختر جوان او که به زودی 18 ساله می شود، است. مطابقت این دوره از زندگی دختر با مختصات زمانی تجربه تلخ مادر توجه و مشاهده مارگارت را افزایش می دهد. او ممکن است بهترین مادر دنیا نباشد، اما به نظر می رسد می تواند از پس این شرایط برآید. مشکل اینجاست که در این زمان و پس از 22 سال، کار دیوید دوباره پیدا شده است.

تیم راث با کت قهوه‌ای مقابل ربکا هال در صحنه‌ای از رستاخیز

فیلمنامه سیمونز در معرفی شخصیت ها و فضای مرکزی به تفصیل آمده است و به خوبی از نقطه گذاری و تکرار برای ایجاد یک سیستم معنایی منحصر به فرد از دنیای داستان استفاده می کند. از همان سکانس اول، در قالب گفتگوی مارگارت با گوئن (آنجلا کربن) در مورد شریک خشونت آمیزش، مشکل اصلی فیلم، یعنی یک رابطه عاطفی ناسالم و سودآور، به طور غیرمستقیم مطرح می شود و شخصیت محوری به عنوان یک شخصیت قابل اعتماد معرفی می شود. فردی که به دیگران در مورد مشکلات زندگی شخصی خود توصیه می کند. شباهت این صحنه در میانه راه اعتراف مارگارت به گوئن ظاهر می شود. و این نماینده نوسانی است که زندگی و روان شخصیت با آمدن دیوید تجربه کرد.

  شینجی میکامی: دوربین Resident Evil 4 قرار نبود انقلابی باشد

از طرفی وقتی هنوز در آرامش نسبی به سر می بریم و هیچ نشانه ای از ضربه روحی در زندگی عادی کاراکتر دیده نمی شود، بعد از 22 سال در گفتگوی خصوصی با پیتر (مایکل اسپر) به نقاشی اشاره می کند. نشانه ای از این که هنوز برخی از تجربه های وحشتناک، زنده و قابل دسترس در درون شخصیت مدفون است. و البته اشاره ای حیله گر که در یک بار تماشای دوم می تواند باعث شود بیننده کیفیت ذهنی بسیاری از رویدادهای آینده را زیر سوال ببرد.

سیمونز از طریق منحنی روایی آشنایی، هجوم تدریجی وحشت به زندگی قهرمان داستان را به تصویر می کشد.

همچنین شاهد همین نوع تنظیمات پس زمینه برای معرفی عناصر غیر واقعی به دنیای فیلم بودیم. سیمونز از طریق منحنی روایی آشنایی، نفوذ تدریجی وحشت به زندگی قهرمان داستان را به تصویر می کشد. ابتدا در تصویر آزاردهنده نوزاد – جدا از اشاره به فاجعه بزرگ زندگی مارگارت – اولین تصویر غیر واقعی از دنیای فیلم را در قالب یک کابوس کوتاه از شخصیت به ما نشان می دهد و سپس در طول فیلم، او تمایز بین واقعیت و خیال را به عنوان تعلیق مرکزی حفظ می کند. تا اینکه در نهایت با این پایان تلخ، ارتباط با واقعیت عینی را کاملاً قطع می‌کند و ماهیت سورئال/ذهنی داستانش را به نفع مضمون محوری می‌پذیرد.

ربکا هال در صحنه ای از فیلم رستاخیز روی تختی سفید دراز کشیده است

دیالوگ نویسی واقع گرایانه در فیلم در ارائه ضمنی اطلاعات و طراحی جریان دراماتیک روایت به خوبی عمل می کند و وقتی به اجرا و عناصر سبکی می رسیم، می بینیم که جزئیات زیادی برای جان بخشیدن به ایده های متن به کار رفته است. انتخاب های مینیمالیستی بصری سیمونز بسیار کنترل شده است، و او برای به تصویر کشیدن درهم تنیدگی روزافزون شخصیت در بوته روانشناختی آسیب او، بر میزانسن های مسطح متمرکز بر مارگارت تکیه می کند. پالت رنگی فیلم به لطف انتخاب های عمدی در طراحی صحنه و لباس به اندازه کافی خاکستری است، اما تاریکی تصاویر وایت گارفیلد نیز نشان دهنده سردی زندگی روزمره شخصیت و خشونتی است که در انتظار آینده او است. موسیقی متن جیم ویلیامز (آهنگساز دو اثر تحسین شده جولیا دوکورنو)، با کمک ارکستر زهی، پویایی مناسب مختصات ژانر هیجانی را منتقل می کند و با گرایش به صداهای الکترونیکی، غرابت ناراحت کننده مزاحم را دوچندان می کند. صحنه های فیلم

  معرفی کامل سه ظرفیت اکانت پلی استیشن

سیمونز نه تنها بازیگران مناسبی را برای هر نقش انتخاب کرده است، بلکه توانسته با لحن بازی آنها همخوانی داشته باشد (به استثنای واکنش های اغراق آمیز آنجلا کوربین پس از مونولوگ هفت دقیقه ای مارگارت). به گونه ای که هر زمان که ژانر بازی از رئالیسم منحرف می شود (مانند انتخاب های تئاتری راث برای انتقال تنش عصبی دیوید)، ما شاهد تغییر متناظر در حال و هوای فیلم یا صحنه روایی هستیم.

کاری که هال در رستاخیز انجام می دهد طراحی و ترسیم چندین مرحله ذهنی/روحی مختلف شخصیت و اجرای هر یک از آن مراحل به طور متقاعدکننده است.

بدون صحبت در مورد ربکا هال نمی توان در مورد بازیگری صحبت کرد. توانایی تحسین برانگیز بازیگر مشهور بریتانیایی در جلب همدردی تماشاگران چیزی نیست که تا به حال از چشم ما پنهان مانده باشد، بلکه کاری است که هال در رستاخیز کاری که او انجام می دهد این است که چندین مرحله مختلف ذهنی/روحی شخصیت را طراحی و ترسیم می کند و هر یک از آن مراحل را به طور متقاعدکننده ای اجرا می کند. به گونه ای که زن قوی و قدرتمند ابتدای فیلم و زن شکسته در پایان در یک نقطه به هم می رسند که شخصیت فیلمی کاملاً مشخص به نام «مارگارت» است.

ربکا هال پشت فرمان ماشین در صحنه ای از رستاخیز فریاد می زند

مارگارت در ابتدای فیلم آنقدر سرد است که نمی‌تواند احساسات مخاطب را در آن درگیر کند، اما هال می‌داند که عشق و نگرانی مادرانه را حتی در اولین صحنه‌های دوئت با ابی به چهره و بیان شخصیت می‌آورد. حساسیت مارگارت به موقعیت آسیب پذیر دخترش هرگز با تسلط محض یا خالی کردن زندگی او از بار روانی گذشته اشتباه نمی شود. زیرا در نگاه هال می توان به اصالت احساسات شخصیت پی برد.

هرچه جلوتر می رویم و درگیری وسواس گونه مارگارت با خاطره دیروز و حضور دیوید امروز تشدید می شود، نقابی که شخصیت سال ها برای ساختن آن تلاش کرده است از بین می رود و حقیقت رنج و فروپاشی ذهنی او نمایان می شود. شاید برای ما که در ابتدای فیلم شاهد آموزش عاقلانه مارگارت به گوئن در مورد نحوه برخورد با یک قلدر بودیم، سخت باشد که او بار دیگر تسلیم خواسته های غیرمنطقی دیوید شود، اما هال به خوبی به پژواک صدای او پاسخ می دهد. در صحنه‌هایی با راث، که این تأثیر فراطبیعی را قابل قبول می‌کند.

  بازی Fire Emblem: Engage معرفی شد

تیم راث در یک صحنه از رستاخیز در رستورانی روبروی ربکا هال نشسته است

تقابل و تسویه نهایی امتیاز قدیمی که مدت هاست بر دل هر دو قهرمان سنگینی می کند، به انرژی انباشته شده در درون پاداش فیزیکی می دهد. مارگارت تا اعماق وحشتناکی می رود تا روان خود را عمل کند و خود را از گرفتاری های یک عمر خلاص کند، و به تصویر کشیدن آن نفرت آمیخته با اجبار شخصیت در صدا، چهره و بدن هال، مکمل بازی درخشان این بازیگر 40 ساله انگلیسی است.

پس از اوج گیری فیلم و زمانی که وزن استعاری وقایع غلبه زیرمتن بر متن را مشخص کرده است، صحنه رؤیای پایانی فرا می رسد. اگرچه با حال و هوای متافیزیکی قسمت آخر روایت سازگار است، اما برای پایان دادن به چنین داستانی نکته درستی نیست. مقدار اغراق آمیز نور و روشنایی در محیط، نمایش کاملی از ذهن است که از تخیل مارگارت پدید آمده است. که بالاخره ضربه روحی آزاردهنده اش را پشت سر گذاشته و با دو فرزندش به زندگی ای که آرزویش را داشت می گذراند. با این حال، دیدگاه اخیر نسبت به بازگشت پیامدهای تصمیمات گذشته هشدار می دهد. که واقعیت زندگی قهرمان هرگز با سرخوشی غیرواقعی آن لحظات قابل مقایسه نیست…

صحنه پایانی به خصوص در مورد موضوع قطعی نیست، و همچنین نکته ارزشمندی را به آنچه از نظر روایت دیده و شنیده ایم اضافه نمی کند.

اینکه سیمونز در پایان به کلیشه رویای شکسته متوسل می شود، محافظه کارانه تر از آن چیزی است که از چنین فیلم هوشمندانه ای انتظار داریم. البته تضاد همیشگی مارگارت با انتظارات درونی و بیرونی از او به عنوان یک مادر به طور ضمنی در طول روایت ذکر شده است و در نهایت با جمله «من مادر خوبی هستم» در اوج فیلم، نتیجه‌گیری مناسبی را تجربه کرد. این ممکن است بازگشت نهایی سیمونز به این جنبه از افکار و احساسات شخصیت را در پایان فیلم توجیه کند. اما اگر منصف باشیم، صحنه پایانی به خصوص در مورد موضوع قاطعانه نیست، و همچنین نکته ارزشمندی را به آنچه که از نظر روایت دیده و شنیده ایم اضافه نمی کند. اینکه زندگی مارگارت نمی تواند پس از رویارویی نهایی با دیوید به آرامش واقعی برسد، آنقدر واضح است که نیاز به صحنه ای جداگانه برای کشف کردن آن وجود ندارد. در واقع، تمام رشته‌های فکری/عاطفی فیلم در یک نقطه اوج رضایت‌بخش کنار هم قرار می‌گیرند، و تلاش سیمونز برای منطقی‌سازی وقایع از طریق پایانی هشداردهنده، زائد و تقلیل‌کننده است.

دیدگاهتان را بنویسید