نقد و بررسی فیلم آهنگ عاشقانه. دیدار با دوستان قدیمی در کوهستان

این فیلم کوچک، ساده و جمع و جور احتمالاً یکی از بهترین فیلم های سال 2022 است. داستان ملاقات دو دوست قدیمی در کوهستان. با زومجی همراه باشید.

آهنگ عشق، اولین فیلم بلند مکس واکر-سیلورمن که نویسندگی، کارگردانی و تهیه کنندگی فیلم را نیز بر عهده داشت، در نگاه اول یادآور سرزمین خانه ها و دوش ها (سرزمین عشایر) (کلوئه ژائو، 2020). این شباهت در مواردی بین این دو فیلم دیده می شود. زنی میانسال سفیدپوست که تنها در کاروان خود زندگی می کند.

زنی که راه و سفر را هدف اصلی خود انتخاب کرده و همچنان ادامه دارد. بیوه ای که نتوانست خاطره شوهر از دست رفته اش را فراموش کند. اما شباهت های این دو فیلم فقط به همین جا ختم می شود. اگرچه فیلم ژائو طرفدار دیالوگ بود و سعی داشت صحنه ها و صحنه های مستند و تخیلی را در یک میزانسن سیال و متحرک با یکدیگر ترکیب کند، اما در اینجا با فیلمی صامت کم دیالوگ و تنها داستان سروکار داریم که بیشتر آن روی سه پایه ثابت فیلمبرداری شده است. . فیلمی با حداقل روایت و اجرای حداقلی که آرام آرام به سمت قله دور می خزند.

در ادامه متن داستان فیلم فاش می شود.

آهنگ عاشقانه فی

در اینجا با فیلمی صامت با دیالوگ های کم و صرفا داستانی روبرو هستیم که بیشتر فیلم های آن روی سه پایه ثابت گرفته شده است. فیلمی با حداقل روایت و اجرای حداقلی که آرام آرام به سمت هدفش پیش می رود.

آهنگ عاشقانه از منظر فیلمنامه می توان به سه صحنه یا بخش کاملا مجزا تقسیم کرد. صفحه اول را «در انتظار» می نامیم. جایی که فی (با بازی دیل دیکی) را می بینیم که منتظر رسیدن کسی است. همان که هر بار دقّه ی دیگری را با آن اشتباه می گیرد. کسی که آنقدر مهم است که می توان از آنها چشم پوشی کرد.

در این قسمت نشان دادن گذر زمان که در جهت و ویرایش انجام می شود با تکرار چند کار مهم است: صید خرچنگ، آشپزی، غذا خوردن، پخش موسیقی از رادیو. تکراری که شکل این قسمت از فیلم را تشکیل می دهد. حتی افشاگری هایی که باعث می شود فی فکر کند فردی که منتظرش است به یک موتیف در فیلم تبدیل شده است. شوری که هر بار به در بسته برخورد می کند و فی برخلاف انتظارش با فرد دیگری ملاقات می کند. هر بار که دری به صدا در می‌آید یا ماشینی خاکستری از دور ظاهر می‌شود، فی با شخص دیگری روبرو می‌شود.

  استفاده از هوش مصنوعی برای پیش بینی حرکات بازیکنان والیبال

از سوی دیگر، انتظار خودآگاه فی هرگز محقق نخواهد شد. مرد مورد انتظار درست در زمانی که فی در قایق خود خوابیده و برای حضور او آماده نیست وارد می شود. در اینجا عمل دوم آغاز می شود: “ملاقات”. لیتو (با بازی وس استودی) به همراه سگش به دیدن فی آمده است. ملاقات دو دوست قدیمی. شاید دو عاشق قدیمی دو مرد میانسال که همسر خود را از دست داده اند و اکنون با جان خود دست و پنجه نرم می کنند. فیلم یکی از ویژگی های اصلی خود را در همین جا نشان می دهد: آشنایی زدایی. این عنصر در قسمت های مختلف فیلم دیده می شود.

اینکه زنی میانسال تنها در یک کاروان زندگی می کند و به زندگی عادی سرمایه داری نرسیده است، این که فیلم داستان عشقی فراموش شده و قدیمی بین دو میانسال است که فیلم روی چنین فیلمی گرفته شده است. بودجه کم و با بودجه محدود – و این را حتی از کیفیت هم می توان فهمید – تصویر فیلم و همچنین قاب ها و لنز دوربین نیز مورد توجه قرار گرفت – و انتخاب نشدن بازیگران مشهور برای فیلم همه در راستای همان آشنایی زدایی است. فیلم آگاهانه و در همه ابعاد خود را از مسیر رایج و متعارف جدا می کند و اعلام استقلال می کند. این تقسیم‌بندی را می‌توان حتی در روایت مینیمالیستی مشاهده کرد.فی و لیتو در یک آهنگ عاشقانه

یکی از ویژگی های اصلی فیلم عنصر «آشنایی زدایی» است. این عنصر در قسمت های مختلف فیلم دیده می شود

عمل سوم را می توان «سفر» نامید. فی، که در تمام فیلم نشسته بود – یا منتظر بود یا در حال حاضر به وس – حالا می ایستد و به قلب کوه و صلیب می زند. بعد از رفتن وس، حالا فی بلند می شود. این زمانی است که ماشین او موتوری برای حرکت ندارد. پس خودش به بالای کوهی که در دوردست ایستاده می رود.

  بازی جمجمه و استخوان های یوبی سافت بار دیگر به تعویق افتاد

رفتن به این نقطه انگار چیزی را در او بیدار می کند. لحظاتی که او در بالای کوه و در زیر سایه ابرها در شب دراز می کشد، چیزی را آشکار می کند که باید برگردد و با دیگران در میان بگذارد. مانند پیامبری است که در کوه چیزی دریافت کرده و اکنون باید برگردد و دیگران را از این الهام آگاه کند. به همین دلیل است که فی به سراغ یکی از این زنان سیاه پوست می رود تا او را تشویق به انجام کاری کند که هنوز انجام نداده است و به گفته فی، او باید هر چه زودتر این کار را انجام دهد. گویا سفر در آفاق سرانجام به سیر در روح منتهی شد و روح را متحول کرد. انگار با خودش صلح کرده است. عکسش را که غیرضروری اعلام کرده بود می بیند، لبخند می زند و آن را روی صندلی راحتی می گذارد تا هر وقت خواست به آن نگاه کند. این دو عاشق بیوه سرانجام بیش از هر زمان دیگری متوجه می شوند که باید به تنهایی با خاطره معشوق از دست رفته خود کنار بیایند.

این فیلم از برخی جهات شبیه به فیلم های قبلی جیم جارموش است. فضای مینیمالیستی فیلم در فیلمنامه و کارگردانی و همچنین لحن کمیک در برخی از لحظات فیلم از دلایل این شباهت است. چیزهایی که در فیلم های اولیه جارموش، مانند غریب تر از بهشت، با قانون شکست خورده است، قطار مرموز یا شب روی زمین آنها به وضوح یکدیگر را می دیدند. در این فیلم می توان گفت که مسئولیت اصلی بار کمیک فیلم بر عهده گروه پنج کابوی است. مردان خجالتی، یا شاید بیش از حد مودب یا بی دست و پا، که یک دختر بچه را به عنوان گوینده و حتی راننده در کنار خود دارند. در جایی از فیلم، در دومین دیدار گروه با فی، وقتی بحث حرکت موتور ماشین مطرح می شود، میزانسن های تکراری گرفتن موتور و آوردن قایق یکی از ماندگارترین لحظات کمیک فیلم را خلق می کند.

آهنگی در مورد کابوی های عاشق

خود فیلم دقیقاً همان کاری را انجام می‌دهد که فی قرار است انجام دهد: آرام آرام به سمت قله‌ی دور پیش می‌رود و مانند فی موفق می‌شود.

  Schreier: Star Wars: Knights of the Old Republic – Remake امسال منتشر نخواهد شد

از نظر عاشقانه اما می توان گفت که فیلم خالی از تصاویر یا لحظات کلیشه ای نیست. مثلاً جایی در یک سوم اول فیلم، فی روی تختش دراز کشیده است. غلت می زند و دستش را روی تکیه گاه – که طبیعتاً خالی است- می گذارد. تصویر بسیار مورد استفاده برای نشان دادن فضای خالی همسر یا شریک زندگی شخصی که اکنون می بینم و نتوانستم با این فقدان کنار بیایم. در جای دیگری از پرده دوم، وقتی لیتو می آید و این دو نفر در ساحل با هم صحبت می کنند، با دیالوگی هایی مواجه می شویم که چندان بدیع نیست. دو عاشق قدیمی که در حال یادآوری خاطرات به یکدیگر می گویند “تو سعی کردی مرا ببوسی” چیزی نیست که قبلاً به ذهن کسی خطور نکرده باشد.

اصول ساده کلاسیک در نگارش فیلمنامه فیلم به شدت رعایت شده است. به غیر از فیلم سه پرده ذکر شده، عناصر اصلی فیلم سه بار تکرار شده است. فی سه بار با گروه چوپانان روبرو می شود. سه بار با پستچی و سه بار با زوج سیاه پوست. مواجه می شود که – در هر سه مورد – بار اول با شکست (مثلاً پستچی نامه ای برای کمپ 7 ندارد)، بار دوم با یک خبر خوب (مثلاً فرصت ازدواج یک زوج سیاه پوست) و بار سوم با دستاورد (مانند گرفتن موتورسیکلت و برخورد به وسط جاده) به پایان برسد.

با این حال، آهنگ عاشقانه این فیلمی است که به راحتی می توان آن را در بین بهترین های سال جای داد. یک فیلم بسیار ساده و فوق العاده. خود فیلم دقیقاً همان کاری را انجام می‌دهد که Fey در نظر دارد انجام دهد: به آرامی به سمت اوج می‌رود. هر دو در رسیدن به هدف خود موفق می شوند. قله دور در فیلم و انتظاری که فی منتظر رسیدن لیتو و دیدن آن است، مرا به یاد بیتی از حسین المزاوی می اندازد: «به من بگو با خودت چه کنی، این دیدار تو/ قله های مه آلود هستند. پژمرده و مانند رویاها .”

دیدگاهتان را بنویسید